معنی پایتخت
5 بازدید
[ تَ ] (اِ مرکب) پاتخت. شهری که پادشاه در آن سکونت دارد و بعربی دارالسلطنه گویند. (غیاث اللغات). قُطب. حاکم نشین. کرسی. کرسی مملکتی. دارالملک. پادشائی. حضرت. واسطه. قاعده (تبریز قاعدة آذربیجان است). قاعدهٔ ملک. عاصمه. قصبه. مستقر. مقر. مستقر ملک. نشست. نشست گاه. تختگاه. ام البلاد. سریر. سریرگاه. دارالاماره. دارالمملکة. دار مملکت: ثم عبدالعزیزبن موسی بن نصیر و سریره اشبیله. ثم ایوب بن حبیب اللحمی و سریره قرطبة. (نفخ الطیب ج ۱ ص ۱۴۰).
کلمات همقافیه با «پایتخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر