معنی پای‌بند

معنی پای‌بند

5 بازدید
[ بَ ] (اِ مرکب) خلخال، مقابل دستبند: و گام چنان بزنند که زینت پوشیدهٔ ایشان ظاهر نشود از خلخال و پای بند و مانند این. (تفسیر ابوالفتوح). || دوالی که بپای باز بندند. قید. دام. (رشیدی). پایدام. بند پا. زنجیر یا دوال که بپای اسب بندند. پاوند. پای وند. رسن و دام. (غیاث اللغات). سباق؛ پای بند باز. (دهار). شِکال؛ پای بند ستور. (منتهی الارب). عقال. || حافظ. حارس. نگاهبان. عائق. مانع : تو گوئی همانا که پندش دهم به افسونگری پای بندش دهم.فردوسی. فروهشت رستم بزندان کمند برآوردش [ بیژن را ] از چاه با پای بند.فردوسی (شاهنامه ج ۲ ص ۹۸۱). نبینم همی از تو جز پای بند چه خواهم ترا جز بلا و گزند. فردوسی (شاهنامه ج ۳ ص ۱۴۱۱). بزد دست و بگسست زنجیر و بند جدا کرد ازو حلقه و پای بند. فردوسی (شاهنامه ج ۲ ص ۹۸۱). از من آمد بند بر من همچنانک پای بند گوسپند از گوسپند.ناصرخسرو. بیغرض پند همچو قند بود با غرض پند پای بند بود.سنائی. سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند حب دنیا پای بند است ارچه هم یک سوزن است. سنائی. زیرا که عقل بر اطلاق، کلید خیرات و پای بند سعادات است. (کلیله و دمنه). کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک کی شودش پای بند کوره و سندان و دم. خاقانی. طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت بدر آی تا ببینی طیران آدمیت.سعدی. || دام : چو کرکس بر دانه آمد فراز گره شد برو پای بند دراز.سعدی. منه بر سرم پای بند غرور [ یعنی دستار ] . سعدی. || (ن مف مرکب) آنکه پای بسته و گرفتار باشد. (رشیدی). مُقیّد. مبتلی : چو دیدند مرجهن را پای بند شکستند آن بند را بی گزند.فردوسی. مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پای بند کسی کز غمش بگریی زار. سعدی. اگر دنیا نباشد دردمندیم وگر باشد به مهرش پای بندیم بلائی زین جهان آشوب تر نیست که بار خاطر است ار هست ور نیست. سعدی. ای گرفتار و پای بند عیال دگر آسودگی مبند خیال.سعدی. من فتاده بدست شاگردان بسفر پای بند و سرگردان.سعدی. بره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند.سعدی. نیاید بنزدیک دانش پسند من آسوده و دیگری پای بند.سعدی. نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پای بند طمع پای دار.سعدی. به بیداریش فتنه بر خط و خال بخواب اندرش پای بند خیال.سعدی. هیچ مغزی نداشته ست آن سر که بود پای بند دستاری.اوحدی. دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد. حافظ. اگر دلم نشدی پای بند طرهٔ او کیش قرار در این تیره خاکدان بودی. حافظ. || با عیال بسیار: اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یکسواری سر خویش گیر.سعدی. - پای بند چیزی یا کسی بودن؛ بدو بسیار دلبستگی داشتن.

کلمات هم‌قافیه با «پای‌بند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید