معنی پاک کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) محو کردن. ستردن. زدودن. ستردن فضول. طمس. با دست یا با زبان یا رکو یا آلتی چیزی را از چیزی بردن چنانکه مرکب را از کاغذ و کلمه ای را از نامه و مانند آن : ای طرفهٔ خوبان من ای شهرهٔ ری لب را بسردزک بکن پاک از می .رودکی. بدشمن هر آنکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش درشت... ز دیوان دگر نام او کرده پاک خورش خار و خفتنش بر تیره خاک. فردوسی. برفت از میان بزرگان تباک تن اردوان را ز خون کرد پاک.فردوسی. بگریست... و از هوش بشد... چون ساعتی بود باز هوش آمد و چشم و روی بدستارچه پاک کرد. (تاریخ بیهقی). ناگاه سگی بیامد و او را شیر داد و برگردید و او را پاک کرد و برفت. (قصص الانبیاء). و ورقه ای داشت سَر مردی بر آنجا صورت کرده پیغامبر فرمود که آنرا پاک کنند. خود پاک شد بی آنک بدو زنند. (مجمل التواریخ والقصص). || خالی کردن. تهی کردن : هوا پاک کرده ز پرّندگان همه روی گیتی ز درّندگان.فردوسی. به ارّه مر او را بدو نیم کرد جهان را ازو پاک و بی بیم کرد.فردوسی. ز دشمن جهان سربسر کرد پاک برزم اندرون نیستش ترس و باک.فردوسی. سند و هند از بت پرستان پاک کرد رفت ازین سو تا بدریای روان.فرخی. امسال که جنبش کند آن خسرو چالاک روی همه گیتی کند از خارجیان پاک. منوچهری. و غلامان و پیادگان باره ها و برجها را پاک کردند از غوریان. (تاریخ بیهقی). || نظیف کردن. تنظیف. تنقیه. (دهار) (زوزنی) (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی). انقاء. (تاج المصادر بیهقی). تنقیح. تزکیه. (دهار). || خالص کردن. || روفتن : زمانی بدین داس گندم درو بکن پاک پالیزم از خوار و خو. اسدی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ نخجوانی). || نمازی کردن. طاهر کردن. مطهر کردن. تطهیر. اِطهار. توضیه. (تاج المصادر بیهقی). پاک کردن خود از پلیدی؛ استنجاء: سوی آسمان کردش آن مرد روی بگفت ای خدا این تن من بشوی از این اژغها پاک کن مر مرا همه آفرین ز آفرینش ترا.ابوشکور. اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک روی تو آن کلوخ کزو کون کنند پاک. منجیک. || حساب را پاک کردن؛ تفریغ کردن حساب. بالتمام پرداختن دین. پرداختن آنچه وام اوست. - پاک کردن بینی؛ امتخاط. (تاج المصادر بیهقی). تمخط. (زوزنی). آب بینی ستردن : شیخ ما را پرسیدند که معرفت چیست گفت آنکه کودکان ما میگویند: بینی پاک کن پس حدیث ما کن. (از اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید). - پاک کردن چاه؛ لاروب کردن و برآوردن سنگ و ریگ و لای که در چاه و یا مجاری کاریزها گرد آید و سبب نقصان یا تباهی آب آن گردد. خَمّ. (تاج المصادر بیهقی). نبث. (تاج المصادر بیهقی). جَهر. - پاک کردن خدا بنده را؛ بر گناهان وی بخشودن، وی را از گناهان بری کردن: خدا پاکمان کند، خاکمان کند. - پاک کردن دندان؛ چرک و ریم آن با مسواک و جز آن ستردن. - پاک کردن سماور و چراغ و جز آن. کدورت و زنگ از ظاهر آن زدودن با سرکه یا گردِ آجر و جز آن. - پاک کردن غله را؛ خاک و ریگ و دانه های هرز آن جدا کردن. برچیدن دانه های گیاه از حبوب خوردنی چون تلخه و دوسر از گندم و دانه های دیگر از حبوب دیگر. - سبزی پاک کردن؛ فضول آنرا گرفتن. مجازاً تملق و چاپلوسی کردن.
کلمات همقافیه با «پاک کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر