معنی پاکی
5 بازدید
(حامص) طهارت. (برهان). طُهر. طیب. پاکیزگی. مقابل پلیدی. || قُدس : نخست از جهان آفرین کرد یاد خداوند خوبی و پاکی و داد.فردوسی. || بی غشی. صفا. (برهان). صفوت. ویژگی. بی آمیغی. خلوص : ببزرگی چو سپهر است و بپاکی چو هوا بسخاوت چو برادر بدیانت چو پدر.فرخی. برای پاکی لفظی شبی بروز آرد که مرغ و ماهی باشند خفته او بیدار. کمال اسماعیل. || پاکدامنی. عِفت. عصمت. طهارت. ذیل. پارسائی : تو گفتی که من بدتن جادوم ز پاکی و از راستی یکسوم.فردوسی. بگسترد پاکی و هم راستی سوی دیو شد کژی و کاستی.فردوسی. ترا داد یزدان بپاکی نژاد کسی چون تو از پاک مادر نزاد.فردوسی. و تناسخیان گویند که وی [ جمال ] خلعت آفریدگار است که به مکافات آن پاکی و پرهیزگاری که بنده کرده بود اندر پیش... او را کرامت کند. (نوروزنامه). چون شهره شود عروس معصوم پاکی و پلیدیش چه معلوم.امیرخسرو. || ضیا. روشنائی : شب سیاه بدان زلفکان تو ماند سپید روز به پاکی رخان تو ماند.دقیقی. || حال زن که حائض نباشد. سرشستگی. طُهره. قُرء. قَرء. طهارت زن از حیض. بازایستادن خون پس از حیض. مقابل ناپاکی، بی نمازی، قاعدگی. || تمام شدن. || استرهٔ سرتراشی. (برهان). تیغ. - آب پاکی بدست کسی ریختن؛ یکباره او را نومید کردن. - به پاکی یاد کردن؛ تقدیس. تسبیح. تنزیه. - پاکی نژاد؛ اصالت. نجابت. پاکزادی. پاک نژادی.
کلمات همقافیه با «پاکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر