معنی پالای
4 بازدید
(اِ) پالا. پالاد. پالاو. اسب جنیبت. || (نف) افزاینده و زیادکننده. (برهان). || صافی کننده. بیزنده. (غیاث اللغات): گهی از نرگست خوناب پالای گهی بیخواب و گه مهتاب پیمای.عطار. ترکیب ها: -ترشی پالای. خون پالای. سماق پالای. رجوع به همین مدخلها شود. || (فعل امر) امر از پالاییدن یعنی صافی کن : ز آنکه پالودهٔ سر کویست امتحانش کن و فروپالای.انوری.
کلمات همقافیه با «پالای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر