معنی پالان

معنی پالان

5 بازدید
(نف، ق) نعت فاعلی از پالودن. در حال پالودن. || (اِ) زین کاه آکندهٔ خر، الاغ و استر و اسب پالانی. پشماکندی که به پشت ستور نهند. پشماگند. کوُر. اِکاف. اُکاف. وِکاف. قتب. حقب رَحل (پالان شتر): بدیبا بیاراسته ده شتر رکابش همه سیم و پالانش زر.فردوسی. سبوذ و ساغر و آنین و غولین حصیر و جای روب و خیم و پالان. طیّان (از لغت فرس ص ۳۷۲). دهقان بی ده است و شتربان بی شتر پالان بی خر است و کلیدان بی تزه.لبیبی. غره نگردد بعزّ پیل و عماری هر که بدیده ست ذلّ اشتر و پالان. ابوحنیفهٔ اسکافی. طمع پالان و بار منّت آمد تو ماندی زیر بار و زشت پالان. ناصرخسرو. از آن سیّد که از فرمان رب العرش پیغمبر وصی کردش در آن منزل که منبر بود پالانش. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۱۸). تیر سرما را خزّ است ترا جوشن اسب دریا را کشتی است ترا پالان. ناصرخسرو. وین است که اکنون خران دین را از من بفشرده است سخت پالان. ناصرخسرو. گر آن را نبینی همی همچو عامه سزای فسار و نواری و پالان.ناصرخسرو. اسب کودن بغزو نیست روان ورنه چون خر نداردی پالان.سنائی. شرف الدین چو خران برد ترا پالان پیش کینه می جوئی ازوی چو خر از پالانگر. سوزنی. خر از زین زر به که پالان کشد که تا رخت خر بنده آسان کشد.نظامی. آن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود.مولوی. حرف قرآن را ضریران معدنند خر نبینند و بپالان برزنند.مولوی. خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا.مولوی. چون تو بینائی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست.مولوی. خر مانده کز ریش نالان بود چه سود ار ز دیباش پالان بود. امیرخسرو دهلوی. بزشم و پنبه را کردند پیدا جل خر نیز پالان آفریدند.نظام قاری. || (اِ) سُرین. نشیمن گاه. شرمِ زن؟: وقتی بر سر منبر تذکیر میگفت [ صدرالدین عمربن محمد خرم آبادی ] و سخن گرم شده بود و پیوسته عادت داشتی که دستار بر میان دو ابرو نهادی و در آن غلو کردی، رقعه ای نبشتند بجهت تخجیل او را، که دستار بر تر نه که روزی خدای میدهد. بدیهة این رباعی بگفت: یک شهر حدیث من و اشعار من است در هر کنجی سخن ز گفتار من است گر پیش نهم یا سپس ای مرد سره پالان زن تو نیست دستار من است. (از لباب الالباب عوفی). لوزی که بود خرد بود گوشت بگیرد چون ریش درآورد فروکاهد پالان.طیّان. - پالانش را لوخ زدن، لوخ بپالان کسی گذاشتن، پیزر بپالان کسی گذاشتن؛ بقصد فریب کسی را تجلیل و تبجیل کردن. - پالانش کج بودن؛ عفیف نبودن. ناپارسا بودن (زن). - || دینی یا مذهبی باطل داشتن (در مردان). - پالان کردن؛ پالان بر ستور نهادن. - امثال: پالان بزنی چو برنیائی با خر،نظیر: دستش بخر نمیرسد بپالانش میزند. پالان خر دجّال است؛ کاری است که انجام آن بس دیر کشیده است. رجوع به امثال و حکم شود.

کلمات هم‌قافیه با «پالان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید