معنی پالائیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) صافی کردن. صاف نمودن. (برهان). پالودن. پالیدن. || بیختن : همی پالید خون از حلقهٔ تنگ زره بیرون برآن گونه که آب نار پالائی به پرویزن. (شهاب مؤید نسفی از المعجم). || ترابیدن. تراویدن. (فرهنگ اسدی): چو آتش برآید بپالاید آب وز آواز او سر درآید ز خواب.فردوسی. چو نم دارجامه که بدهیش تاب بیفشاریش زو بپالاید آب.اسدی. || زیاده کردن و زیاده شدن. (برهان).
کلمات همقافیه با «پالائیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر