معنی پاشیده
7 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) پراکنده. متفرق. برافشانده. برشاشیده. منثور: از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم. لامعی (دیوان چ دبیر سیاقی ص ۹۷). || فروریخته : زبس خون که هر جای پاشیده بود زمین همچو روی خراشیده بود.اسدی.
کلمات همقافیه با «پاشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر