معنی پارسنگ
6 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) سنگ و جز آن که در کپهٔ سبک ترازو نهند تا هر دو کپه معادل شود. چیزی که در یک کفه نهند تا با کفهٔ دیگر برابر شود. (برهان). پاسنگ. پاهنگ : بست دوران بر رکوی چرخ چندین سنگ و خاک لیک در میزان حکمت کم بود از پارسنگ. کاتبی. - پارسنگ بردن عقل کسی؛ در تداول عامیانه؛ نقصان عقل کسی. گولی. حمق. غباوت: عقلش پارسنگ میبرد.
کلمات همقافیه با «پارسنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر