معنی پابند
6 بازدید
[ بَ ] (اِ مرکب) آنچه بر پای دواب بندند. نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند و به میخ استوار کنند. شکال. رِساغ. رِصاغ. || بندی که بر پای مجرم نهند. پاوَند. || (ن مف مرکب) مقید و گرفتار. پای بند. مقابل مجرّد. - پابند چیزی بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن. - پابند چیزی شدن؛ بدان موآخذ گشتن. بدان معاقب شدن : عاقبت هر کسی ز پست و بلند بجزای عمل شود پابند.مکتبی. - پابند کردن ستور؛ سکندری خوردن. رو رفتن. شخشیدن. تپق زدن. سر سم رفتن.
کلمات همقافیه با «پابند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر