معنی پائین
6 بازدید
(ص نسبی، ق) تحت. تحتانی. زیر. زیرین. سِفل. پست. دون. فرود. فرودین. مقابل بالا و بالائین : فرستاده گر کشتن آئین بدی سرت را کنون جای پائین بدی.اسدی. به تبعیت فرهنگ نویسان این شاهد نوشته شد و بی شبهه مصراع دوم، «سرت را کنون خاک بالین بدی»، بوده است. صفّ نعال. || ذیل. دامنه. پای : بپائین کُه شاه خفته بناز شده یک زمان از شب دیرباز.فردوسی. || از سوی پای باشد آنجا که مردم خفته بود مقابل سَرین و بالین : در بستر بُد یار و من از دوستی او گاهی بسرین تاختم و گاه بپائین. ؟ (از فرهنگ اسدی نسخهٔ خطی نخجوانی). پر از درّ خوشاب بالین اوی عقیق و زبرجد بپائین اوی.فردوسی. سَرین سوده پائین فروریخته.نظامی. - پائین آمدن؛ فرود آمدن. هبوط. هابط شدن. بزیر آمدن. منحطّ شدن. انحطاط: پائین آمدنِ قیمت غله و جز آن؛ ارزان شدنِ آن. تنزل کردنِ آن. نازل شدنِ آن. - || خوابیدن و فروریختن و رُمبیدن سقف و دیوار و چاه و جز آن. - پائین آوردن؛ فروآوردن. هبوط دادن. هابط کردن. - پائین افتاده بودن شکم؛ بمزاح، گرسنه گردیده بودن. - پائین انداختن؛ فروافکندن. - پائین رفتن؛ هبوط. - پائین کشیدن (چراغ را)؛ روشنی چراغ را فرود آوردن چندانکه به فرومردن نزدیک شود. مقابل برکردن.
کلمات همقافیه با «پائین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر