معنی ویل
6 بازدید
[ وَ ] (ع مص) درآمدن بدی و شر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || دردمند نمودن. || مصیبت زده ساختن. || (اِ) وای. (منتهی الارب) (آنندراج). گویند: ویله و ویلک و ویلی، و آن کلمهٔ وعید و عذاب است و گویند: ویل الشیطان (به نصب و رفع و جر لام ویل و اضافه)، و ویلا له (به تنوین و رفع و نصب و جر)، و در ندبه گویند ویلاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ وَ / وِ ] (صوت، اِ) وای، و آن کلمهٔ افسوس است. (غیاث اللغات). کلمهٔ تقبیح و افسوس است. (برهان). در نصاب نوشته که ویل در اصل وای بوده است به معنی حزن، لام را افزوده از اصل انگاشته اند. (غیاث اللغات). نفیر و افغان از مصیبت بود، و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده کند: نصیب دشمن تو ویل و وای و نالهٔ زار نصیب تو طرب و خرمی و نالهٔ چنگ. فرخی. راست پنداری همی بینم که بازآیی ز مصر درفکنده در سرای ملحدان ویل و عویل. فرخی. حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنین. منوچهری. گر نباشی ز اهل ستر به زهد خواند باید بسیت ویل و ثبور.ناصرخسرو. || سختی. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || عداوت. (غیاث اللغات). || شور و فغان بر مصیبت. (غیاث اللغات) (برهان). نفیر و افغان از مصیبت، و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده کند. (فرهنگ اسدی). || هلاک. (غیاث اللغات) (برهان). هلاکت. (برهان) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل).[ وی / وَ / وِ ] (اِ) ظفر. (لغت فرس). فتح و ظفر. نصرت. (برهان). || فرصت و وقت یافتن کاری به مراد خویش. (برهان) (انجمن آرا). هنگام یافتن کاری به مراد. (لغت فرس): لَبْت سیب بهشت و من محتاج یافتن را همی نبینم ویل. رودکی (از لغت فرس اسدی).[ وَ ] (اِخ) نام وادیی است در جهنم یا نام چاهی یا دروازه ای در آن. (منتهی الارب). نام جایی است در دوزخ. (برهان). نام رودی است در دوزخ، و گویند سنگی است در دوزخ نعوذباللََّه. (مهذب الاسماء): در تنور ویل بادا دشمنت از بلسک چینور آمیخته.فرخی. - چاه ویل؛ در تداول، تمامی نپذیرفتن هزینه و مصرف چیزی است. آنگاه که هزینه ها موجب اتمام کار نشود گویند: چاه ویل است، هرچه بریزی تمامی نمی پذیرد، در تداول، محل خرج و مصرف پایان ناپذیر: خرج خانهٔ ما چاه ویل است، هرچه تویش بریزی پر نمی شود. (فرهنگ اصطلاحات عامیانهٔ جمال زاده).
کلمات همقافیه با «ویل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر