معنی ویر
14 بازدید
(اِ) بیر. بر. از ویر؛ یعنی از حفظ کردن و به خاطر نگاه داشتن. (برهان). || حفظ. حافظه. (یادداشت مرحوم دهخدا): بپرسید نامش ز فرخ هجیر بگفتا که نامش ندارم به ویر.فردوسی. چه افتاد ای عزیزان مر شما را که شد یکبارتان یاد من از ویر؟؟ - از ویر شدن؛ از یاد رفتن. || فهم و هوش و ادراک. (ناظم الاطباء): دو مرد خردمند بسیارویر به مردی و گردی چو درّنده شیر.فردوسی. کسی را که کمتر بُدی خط و ویر نرفتی به دیوان شاه اردشیر.فردوسی. - تیزویر؛ تیزهوش : زین بدکنش حذر کن و زین پس دروغ او منیوش اگر به هوش و بصیری و تیزویر. ناصرخسرو. مثالی از امثال قرآن تو را نمودم بر آن بنگر ای تیزویر.ناصرخسرو. || بهر. سهم. قسمت. (یادداشت مرحوم دهخدا): نه گهواره دیدم نه پستان شیر نه از هیچ خوشی مرا بود ویر.فردوسی. || (اِ صوت) ناله و فریاد. (برهان): {/Bیََا وَیْلَنََا إِنََّا کُنََّا ظََالِمِینَ؛۹-۱۳۲۱:۴۶/} ای وای و ویر ما، ما بودیم ستمکاران که فرمان خدای نکردیم. (قرآن ۲۱/۴۶). (حاشیهٔ برهان قاطع از تفسیر کمبریج). ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانْش در زحیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با وای وای و ویر مباش. سنایی (از حاشیهٔ برهان). - جیر و ویر؛ داد و فریاد (در تداول تهرانی ها). (حاشیهٔ برهان چ معین). || (ص) ویر با ثانی مجهول، بی عقل و احمق. (برهان). و رجوع به رشیدی شود. (حاشیهٔ برهان چ معین). || در تداول، شیت. بی نمک. (یادداشت مرحوم دهخدا). سفید. سخت سفید که مطبوع نباشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اِ) میل مفرط. هوس شدید. ویار. هوس کاری: ویرش گرفته. ویرش آمده. || جاذبه و کششی که در پاره ای از کارها هست که عامل از آن به آسانی دست نتواند کشیدن: قلاب دوزی ویر غریبی دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).(اِخ) نام دهی است از مضافات اردبیل. (برهان). در رشیدی آمده: دهی است از مضافات اصفهان. غزالی گوید: دل ز من بردند و دارندش به دام زلف بند لاله رخساران ویر و سروقدان هرند و همین صحیح است. یاقوت گوید: ویر به کسر اوّل و سکون دوم و راء، قریه ای است به اصفهان و بدان منسوب است احمدبن محمدبن ابی عمروبن ابی بکر ویری. (حاشیهٔ برهان قاطع از معجم البلدان).[ ویَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان سلطانیهٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «ویر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر