معنی وهب
6 بازدید
[ وَ ] (ع مص) وَهَب. هبة. بخشیدن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج). بخشیدن. (ترجمهٔ علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (اقرب الموارد). دادن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). دادن بدون عوض. بخشیدن بدون عوض. (از اقرب الموارد). || چیره شدن بر کسی در نبرد. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِمص) بخشش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ وَ هَ ] (ع مص) وَهب. هبة. بخشیدن چیزی را. (منتهی الارب). بخشیدن بدون عوض. (اقرب الموارد). || (اِمص) بخشش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ وَ هِ ] (ع ص) بخشنده. (مهذب الاسماء).[ وَ هِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء).[ وَ هَ ] (اِخ) پدر آمنه مادر رسول خدای(ص)، جد مادری پیامبر اکرم. رجوع به وهب بن عبدمناف شود.[ وَ هَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن طاراذ، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابوسعید وهب... شود.[ وَ هَ ] (اِخ) ابن سعیدبن عمروبن حصین بن قیس بن قنان بن متی. وی مانند پدر، کاتب جعفربن یحیی برمکی بود و پس از او به ذوالریاستین پیوست. پس از او کاتب حسن بن سهل بود و حسن او را ولایت کرمان و فارس داد و او را به رسالتی از فم الصلح نزد مأمون فرستاد و او در دجله غرق گشت. (الفهرست ابن الندیم).[ وَ هَ ] (اِخ) ابن عامر. یکی از شهدای کربلا. «مثل مادر وهب» که در تداول گویند، مراد همین وهب است. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ وَ هَ ] (اِخ) ابن عبدمناف. جد حضرت رسول صلی اللََّه علیه وآله از جانب مادر. وی مکنی به ابوکبشه است.[ وَ هَ / وَ ] (اِخ) ابن منبه، مکنی به ابوعبداللََّه. از ایرانیان متولد در یمن بود. وی نخستین کس است که در اسلام تاریخ و قصص نوشت. وفات او در ۱۱۶ هـ .ق. اتفاق افتاد. ابن الندیم گوید: وی از اهل کتاب بود که اسلام آورد و عالم به اخبار سلف بوده است. (الفهرست ابن ندیم). مورخ است که از کتابهای قدیم بسیار خبر نقل کرده و به افسانه های کهن به خصوص به اسرائیلیات آگاه بوده است. وی از تابعیان شمرده می شود و ریشهٔ او به ایرانیانی می رسد که آنان را کسری پادشاه ایران به یمن فرستاد، و مادرش حمیری است. تولد و مرگ او در صنعاء اتفاق افتاد. عمربن عبدالعزیز او را به قضاوت صنعاء منصوب کرد. وی به قدریت متهم شد و سپس از آن برگشت و گویند که در این باره کتابی نیز بپرداخت و آنگاه پشیمان گردید. کتابهایی دارد که از آن جمله است: ذکر الملوک المتوجه من حمیر. قصص الانبیاء. قصص الاخبار. (الموسوعة العربیة المیسرة ص ۱۹۶۹). رجوع به ابن خلکان ج ۲ ص ۳۱۴ شود: گهی که علم افادت کند سجود کند ز بس فصاحت او پیش او روان وهب. فرخی. آنچه تو کرده ای به اندک سال اندر اخبار خوانده نیست وهب.فرخی.[ وَ هَ ] (اِخ) ابن وهب، مکنی به ابوالبحتری. یکی از اصحاب امام جعفر صادق است.
کلمات همقافیه با «وهب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هب» برای سرودن شعر