معنی وهاج
6 بازدید
[ وَهْ ها ] (ع ص) شدیدالوهج. (اقرب الموارد). تابان. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). فروزنده. درخشنده. (مهذب الاسماء). افروخته و فروزان و روشن و درخشنده. (غیاث اللغات) (آنندراج): بر دفع و انتقام چون برق وهاج و سیل ثجاج... (جهانگشای جوینی). - خاطر وهاج؛ خاطر (ذهن) فروزنده و درخشنده : اندر آن وقت مرا در خدمت پادشاه طبعی بود فیاض و خاطری وهاج و اکرام و انعام آن پادشاه مرا بدانجا رسانیده بود که بدیههٔ من چون رؤیت گشته بود. (چهارمقاله ص ۵۸). - سراج وهاج؛ چراغ فروزان و تابان. || سوزان. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «وهاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر