معنی ونگ
6 بازدید
[ وَ / وِ ] (اِ صوت) حکایت صوت و آواز سگ بچه، یا مطلق است: ونگش درآمد. (یادداشت مرحوم دهخدا). صدا و آواز و بانگ. داد و فریاد. - ونگ زدن؛ آوا برآوردن. - ونگ کردن؛ ونگ زدن. رجوع به مادهٔ ونگ زدن شود. - ونگ ونگ؛ آواز سگ به هنگامی که آن را زده اند. || گریهٔ توأم با آوا و ممتد. رجوع به وَنْک (اِ) شود.[ وَ / وِ ] (ص) ونک. تهی. خالی .[ وَ ] (ص) درویش. مفلس. تهی دست. (یادداشت مرحوم دهخدا): ما از شمار آدمیانیم سنگ دل از معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ. سوزنی. کار تو بر سریش و همه کار تو سریش همواره زین نهاد که هستی گدا و ونگ. سوزنی. زین شعر شاعران را گردد یقین که من از هزل و جد توانگرم از زرّ و سیم ونگ. سوزنی. منت پذیر باشی و منت نهنده نی کز تو غنی شوند به روزی هزار ونگ. سوزنی. || گدا. سائل : نهال باغ جلال تو راست گردون برگ زکات گنج عطای تو راست قارون ونگ. منصور شیرازی.
کلمات همقافیه با «ونگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر