معنی ونج
4 بازدید
[ وَ ] (اِ) بنجشک. گنجشک. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی) (برهان). عصفور. (برهان). چغوک. چوچک (در تداول مردم قزوین): شکار باز خرچال و کلنگ است شکار باشه ونج است و کبوتر.عنصری.[ وِ ] (ص) آنچه از قماش و جامه در هم فشرده شده و چین و نوردهای ناپسند پیدا کرده باشد. جامهٔ ترنجیده و کیس شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). - ونج شدن جامه؛ در هم فشرده شدن آن. چین و چروک پیدا کردن آن. - ونج کردن؛ ترنجیده ساختن و کیس کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ وَ نَ ] (ع اِ) نوعی از اوتار یا رودجامه و رباب و چغانه. (منتهی الارب) (مفاتیح العلوم خوارزمی) (اقرب الموارد). و این معرب ونهٔ فارسی است. (اقرب الموارد).[ وَ نَ ] (اِخ) معرب ونه. روستایی است از نسف. (معجم البلدان).[ وَ نَ ] (ص) ناخوش و زشت و مبرم. (برهان) (انجمن آرا). جهانگیری این بیت سنایی را شاهد آورده : سوی خانه دوست ناید چون قوی باشد محب وز ستانه یْ در نجنبد چون ونج باشد گدای . سنایی.
کلمات همقافیه با «ونج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر