معنی ولیک
5 بازدید
[ وَ ] (اِ) درختی است با میوهٔ خرد به رنگ سرخ و سیاه و از گونه های مختلف وحشی زالزالک است، و در کتب مفردات آن را خفچه، عوسج، زعرور الادویه نام میدهند و اسامی مشترک سرخ میوه و سیاه میوهٔ آن این است: کمار (در لاهیجان)، کرچ (در دره کرج)، کویج (در اطراف تهران و همدان و اصفهان)، گیج (در خلخال)، کجیل (در رامسر و تنکابن)، مارخ و مرخ (در دیلمان و لاهیجان و رودسر)، ولک و بلک و ولیک (در گرگان)، گتو و ملا و یلک و کوت کوتی (در بعضی نواحی). اسامی سیاه میوهٔ آن عبارت است از: سیاه لله (در شفارود)، سیاه کوتی و سیاه کوتیل (در اطراف رشت)، من برو (در طالش)، سیاه ولیک (در درهٔ کتول)، سیاه کوتکوتی (در تنکابن)، کوچ (در شیرین سوی قزوین)، یمیشان (ترک زبانان قوشخانه و غیره)، قره گیله (در آستارا و گرگانرود)، قوش یمیشی (در ارسباران). نامهای سرخ میوهٔ آن از اینقرار است: شال ولیک (در نور)، سرخ ولیک (در کتول)، کم بور (در گرگانرود)، سرلا (در شفارود)، سک کامپوره (در اطراف رشت)، ولیک (در تنکابن). و قسمی از ولیک را در شیراز کیالک نامند. (از یادداشت مرحوم دهخدا).[ وَ ] (حرف ربط) مخفف ولیکن حرف ربط است و استثنا را رساند. لیکن. ولکن. لیک. ولی. اما: دعوی کنی که شاعر دهرم ولیک نیست در شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم. شهید بلخی. اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک روی تو آن کلوخ کز او، کون کنند پاک. منجیک. گیسوی تو صد روز شبی کرد، ولیک رخسارهٔ تو نکرد یک شب روزی. پیغوملک (از لباب الالباب). روی زمین را تو نقابی ولیک ایشان را نیست نقابت نقاب.ناصرخسرو. به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان از زبان مردم رست.سعدی. رجوع به ولی (حرف ربط) و لیک شود.[ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دابو از بخش مرکزی شهرستان آمل. سکنهٔ آن ۴۳۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش دودانگهٔ شهرستان ساری. سکنهٔ آن ۳۵۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «ولیک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یک» برای سرودن شعر