معنی ولد
6 بازدید
[ وَ ] (ع اِ) فرزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). رجوع به وَلَد شود.[ وِ ] (ع اِ) فرزند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به وَلَد شود.[ وُ ] (ع اِ) فرزند. || جِ وَلَد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جِ وَلود. (منتهی الارب). رجوع به ولود شود.[ وَ لَ ] (ع اِ) وُلد. وِلد. وَلد. فرزند. (منتهی الارب). بچه. (کشاف اصطلاحات الفنون). فرزند، خواه نرینه باشد خواه مادینه. واحد و جمع در وی یکسان است و گاهی جمع آن اولاد و وِلدة و اِلدة به کسر هر دو و ولد به ضم آید. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب): همتش اَبّ و معالی اُمّ و بیداری ولد حکمتش عم و جلالت خال و هشیاری ختن. منوچهری. دو کفّ کافی او والدین مکرمتند از این و آن کرم وجود بی قیاس ولد. سوزنی. ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیده ای ز مثل تو ولد مادر ایام عقیم.سعدی. درخت است بالای جان پرورش ولد میوهٔ نازنین بر سرش.سعدی. - زاد و ولد؛ فرزندان متعدد. نتاج. - زاد و ولد کردن؛ در تداول، بچه زادن. تولیدمثل کردن. (لغات عامیانهٔ جمالزاده). - ولدالاب؛ فرزند پدر: خراج ولدالاب؛ مراد آن است که از هر قبیله ای آن کس که مشهور و معروف بود خراج آن قبیله به نام آن شخص بازخوانند. (تاریخ قم ص ۱۵۵). - ولد چموش؛ تعبیری دشنام گونه و شماتت و حقارت آمیز. شخص ناجنس و ناقلا. - || مردم آزار. (لغات عامیانهٔ جمال زاده).[ وَ لَ ] (اِخ) بهاءالدین. رجوع به بهاءالدین (محمد. سلطان العلماء) شود.[ وَ لَ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهٔ بخش صومعه سرا از شهرستان رشت. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «ولد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر