معنی وقع
8 بازدید
[ وَ ] (ع مص) دردناک گردیدن گوشت پا از درشتی و سنگناکی زمین. (از اقرب الموارد). || پابرهنه رفتن. (اقرب الموارد). شتاب رفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || وقوع. سقوط کردن. (از اقرب الموارد). افتادن. || سخن درانداختن از هر جنس. (منتهی الارب) (آنندراج). || تیز کردن مردم را به سخن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || مبالغه کردن در قتال دشمن. (اقرب الموارد). || پاره پاره کردن سنگ کرانهٔ سم را. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || نازل شدن باران. (اقرب الموارد). || (اِ) آسیب زدگی چیزی به چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || جای بلند از کوه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج). || ابر که در آن امید باران باشد، یا ابر تنک. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || ریگ ریزه. (از اقرب الموارد). || مجازاً اعتبار و عزت. (غیاث اللغات) (آنندراج). قدر و منزلت. (اقرب الموارد): متاع من که خرد در دیار فضل و ادب حکیم راه نشین را چه وقع در یونان؟ سعدی. - وقع داشتن؛ اعتبار داشتن. قدر و منزلت داشتن : سوختگان عشق را دود به سقف میرود وقع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان. سعدی. هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم. سعدی. - وقع گذاشتن؛ اعتنا کردن. اهمیت دادن. قدر و منزلت گذاشتن. - وقع نهادن (ننهادن)؛ اعتنا کردن (نکردن). اعتباری برای آن قائل بودن (نبودن). اهمیت به چیزی دادن (ندادن). چیزی را با قدر و منزلت دانستن (ندانستن). - بی وقع؛ بی اعتبار. بی اهمیت. بی قدر و منزلت : پیش اشعار تو شعر دگران را چه محل سحر بی وقع نماید برِ اعجاز کلیم.سعدی.[ وَ قَ ] (ع مص) دردناک گردیدن پای کسی از زمین درشت و سنگ. (منتهی الارب). دردمند شدن پای از درشتی زمین. (تاج المصادر بیهقی). || سوده و تنگ شدن پای و سم از سنگ و از زمین درشت. (منتهی الارب). سوده شدن پای از رفتن در راه درشت و سنگلاخ. || (اِ) سنگ. وقعه یکی آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ وُقْ قَ ] (ع ص، اِ) وقوع. جِ واقع. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). به معنی مرغ فرودآینده از هوا. (آنندراج) (منتهی الارب). رجوع به واقع شود.[ وَ قِ ] (ع ص) ابر که در آن امید باران باشد، یا ابر تنک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به وَقْع شود. || پای و سم سوده از سنگ و از زمین درشت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ وُ ] (ع ص) آبگیرناک. (منتهی الارب): امکنة وقع؛ جاهای آبگیرناک. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «وقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر