معنی وقب
11 بازدید
[ وَ ] (ع اِ) مغاکی در سنگ که آب گرد آید در وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مغاکی در کوه به اندازهٔ یک قامت که آب در وی گرد آید. (ناظم الاطباء). || چاه مانندی در زمین سخت به اندازهٔ یک قامت یا دو قامت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قماش و رخت خانه. (ناظم الاطباء). || هر مغاک اندام همچو مغاک چشم و شانه جای. || مغاکچهٔ بالای چشم اسب. || سوراخ چاه که محور در وی درکنند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (ص) گول. || فرومایه و ناکس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || (مص) فرودآمدن تاریکی بر مردم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). درآمدن تاریکی شب. (المصادر زوزنی). || در وقت داخل شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || ایستادن. (منتهی الارب) (آنندراج). || درآمدن و متوجه شدن. || فرودشدن آفتاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || خسوف. گرفتن ماه. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). منه قوله تعالی:{/Bوَ مِنْ شَرِّ غََاسِقٍ إِذََا وَقَبَ ۱-۶۱۱۳:۳/}. (منتهی الارب) (آنندراج از غزالی).
کلمات همقافیه با «وقب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قب» برای سرودن شعر