معنی وقاع
4 بازدید
[ وِ ] (ع مص) مواقعه. درافتادن. (دهار). || جماع کردن. آرمیدن با زن. نزدیکی کردن. مخالطت نمودن با زن. مقاربت کردن. مجامعت نمودن با زن. (منتهی الارب). || (اِمص) مجامعت. جماع. مقاربت. آمیزش. آمیغ. آمیغه. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (اِ) جِ وقیعه. (منتهی الارب). رجوع به وقیعة شود.[ وَقْ قا ] (ع ص) وقاعة. غیبت کننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): رجل وقاع؛ مرد غیبت کننده مردم را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ وَ ] (ع اِ) داغ که بر دو کرانهٔ ران ستور باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «وقاع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر