معنی وفات
5 بازدید
[ وَ ] (ع اِ) وفاة. مرگ. (آنندراج) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء). موت. فوت : مغزها از وفات تو بگداخت دیده ها در غم تو جیحون شد.مسعودسعد. اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فروبست دست از عمل.سعدی. مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز.حافظ. بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی در سینه های مردم عارف مزار ماست. حافظ. - وفات کردن؛ مردن. (ناظم الاطباء). درگذشتن. - وفات یافتن؛ مردن. (ناظم الاطباء). وفات کردن : در روز چهارشنبه سنهٔ... وفات یافت. (راحةالصدور راوندی). - تاریخ وفات؛ تاریخ مرگ شخصی. تاریخ درگذشت : آنکه میلش سوی حق بینی و حق گوئی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت. حافظ (دیوان چ قزوینی- غنی ص ۳۶۱). رجوع به وفاة شود.
کلمات همقافیه با «وفات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر