معنی وعی
6 بازدید
[ وَعْ یْ ] (ع اِ) ریم و زردآب. (منتهی الارب) (آنندراج). چرک و ریم و زردآب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || خروش و فریاد یا به خصوص بانگ سگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || چاره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد): ما له عنه وعی؛ ای بد. (منتهی الارب).[ وَعْ یْ ] (ع مص) نگاه داشتن. (اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج). || یاد گرفتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (منتهی الارب) (آنندراج). || گرد کردن. || به شدن استخوان شکسته بر کجی. || ریم کردن جراحت. || گرد آمدن ریم. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آواز و فریاد کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). || شنیدن. (اقرب الموارد).[ وَ عا ] (ع اِ) وَعْی. خروش و فریاد یا به خصوص بانگ سگ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ وَ عا ] (ع مص) وَعْی. آواز و فریاد کردن. (منتهی الارب).[ وَ عی ی ] (ع ص) فرس وعی؛ اسب درشت اندام سخت. (منتهی الارب) (آنندراج). || حافظ زیرک و دانا. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «وعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر