معنی وعد
5 بازدید
[ وَ ] (ع مص) عِدَة. مَوعِد. موعدة. موعود. موعودة. وعده کردن. نوید دادن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل). در خیر و شر استعمال شود. (منتهی الارب). گویند: وعد الامر و به خیراً و شراً و هرگاه خیر و شر را اسقاط کنند در مورد خیر وعد به کار برند و در مورد شر ایعاد. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || چیره شدن در بسیاریِ وعده. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پذیرفتن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «وعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر