معنی وضیع
4 بازدید
[ وَ ] (ع ص) فرومایه و ناکس. (غیاث اللغات از منتخب و کشف و صراح اللغة). مردم فرومایه. (مهذب الاسماء). مردم فرومایه و دنی و از مرتبه فروافتاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). - وضیع و شریف؛ کس و ناکس. عالی و دانی. مردم پرمایه و فرومایه : همه داده گردن به علم و شجاعت وضیع و شریف و صغار و کبارش. ناصرخسرو. در سرای گشاده ست بر وضیع و شریف نهاده روی جهانی بدین مبارک در.فرخی. || (اِ) زنهار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ودیعت. (اقرب الموارد). امانت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || خرمای خشک ناشدهٔ در خنور نهاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «وضیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر