معنی وشت
5 بازدید
[ وَ ] (ص) خوب و خوش و نیکو. (برهان) (ناظم الاطباء). وش. (آنندراج): گفت ریشت شد سفید از حال گشت خوی زشت تو نگردیده ست وشت.مولوی. || (اِ) خوبی و نیکویی. (ناظم الاطباء). || واحدهای کوچک سپاهیان (در عهد ساسانی). (فرهنگ فارسی معین از کریستنسن، ساسانیان ص ۲۱۰ ترجمه چ ۲ ص ۲۳۷) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || رقص. (برهان) (فرهنگ فارسی معین). جست وخیز و رقص. (ناظم الاطباء). رقاصی. (برهان) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). پای کوبی. (فرهنگ فارسی معین). || صفیر. صوت و صدایی که از دهن خارج میکنند در وقتی که آن را منقبض کرده باشند مانند صدایی که در آب دادن به اسب میکنند. (ناظم الاطباء). || حدود مملکت دشمن. || زخم پشت اسب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «وشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر