معنی وسق
6 بازدید
[ وَ ] (ع مص) گرد کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی). گرد کردن چیزی و بار نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و از این معنی است قول خداوند: {/Bوَ اَللَّیْلِ وَ مََا وَسَقَ ۱-۵۸۴:۱۷/}(قرآن ۸۴/۱۷)؛ اذا جلل الجبال و الاشجار و البحار و الارض فاجتمعت له فقد وسقها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || راندن. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر). وسیق. (منتهی الارب). || بار گرفتن ناقه و جز آن و گرفتن آب گشن در رحم و برداشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برداشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی).[ وَ / وِ ] (ع اِ) اشتروار. (مهذب الاسماء). بار شتر. || شصت صاع. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد): هرچه از زمین حاصل شود ده یکی بباید دادن چون آن غله پنج وسق بود و وسقی عبارت از شصت صاع است و صاع پنج رطل است و ثلث رطل بغدادی به قول اهل حجاز. (تاریخ قم ص ۱۶۹). ج، وسوق. (منتهی الارب). اوساق. (مهذب الاسماء). در حدیث جابر است از پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله: لا صدقة فی شی ء من الزرع و الکرم حتی یبلغ خمسة اوسق. (منتهی الارب). گویند وسق نزد اهل حجاز ۳۲۰ رطل است و نزد عراقیها ۴۸۰ رطل. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «وسق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سق» برای سرودن شعر