معنی وسخ
7 بازدید
[ وَ سَ ] (ع اِ) ریم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چرک. (اقرب الموارد). شوخ. (ناظم الاطباء): فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسایی. || (مص) ریمناک شدن دست و اندام و جامه و جز آن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). شوخگن شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر). گویند: وسخ الثوب یوسخ و یأسخ و ییسخ، و فعل آن از باب سمع است. (منتهی الارب). || (ص) ریمناک. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). شوخگن. چرکین : فاذا علیه قمیص وسخ فقلت لفاطمة بنت عبدالملک الا تغسلون قمیصه. (تاریخ الخلفاء ص ۱۵۵). - وسخ البحر؛ آسیوس. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). - وسخ التماثیل؛ گرفته میشود از مجسمه ها و بتهایی که در ریاضت گاهها و عبادت گاهها نصب شده است و بواسطهٔ بتان روغن زیت در آنجاها میسوزند. (از ابن البیطار). - وسخ الکوائر؛ موم سیاه. (یادداشت مرحوم دهخدا). - وسخ الکور؛ ماده ای سیاه باشد که بر دیوارهٔ کندوی عسل بندد. این اولین عمل نحل باشد در کندو، سپس خانه های مومین خویش سازد. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ وَ سِ ] (ع ص) چرک و ریمناک. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «وسخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سخ» برای سرودن شعر