معنی وزان
7 بازدید
[ وَ ] (نف) جهنده باشد عموماً و تموج هوا را گویند خصوصاً. (آنندراج) (برهان). روان. (غیاث اللغات). وزنده. (ناظم الاطباء). در حال وزیدن : خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است. منوچهری. تا بادها وزان شد بر روی آبها آن آبها گرفت شکنها و تابها.منوچهری. زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کآنجا مجال باد وزانم نمیدهد.حافظ.[ وَ ] (حرف ربط +حرف اضافه + ضمیر) مخفف و از آن : وزان پس یلان سینه را دید و گفت که اکنون چه داری تو اندر نهفت.فردوسی. وزان چاره جستن بدان روزگار وزان پوشش جامهٔ شهریار.فردوسی.[ وِ ] (ع اِ) برابر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): هذا وزانه؛ آن برابر اوست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (مص) برابر کردن میان دو چیز. (آنندراج). موازنه. (المصادر زوزنی) (ناظم الاطباء). همسنگی. (فرهنگ فارسی معین): و نگذارد که نااهل بدگوهر خویشتن را در وزان احرار آرد. (کلیله و دمنه).[ وَزْ زا ] (ع ص) سنجش کننده. وزن کننده. بسیار وزن کننده. (غیاث اللغات). آنکه بار سنجد. (مهذب الاسماء) (آنندراج). قپاندار. ترازودار. آنکه می سنگد و وزن میکند. (ناظم الاطباء): همی نگردد، چندانکه دم زنی فارغ ز برکشیدن زر عطای او وزان.فرخی. ز بس کشیدن زر عطاش مانده شده ست چو پای پیلان دو دست خازن و وزان. فرخی. جهان دو قسمت باید ز بهر جود ترا یکی همه وزان و یکی همه ضراب.مسعود.[ وُزْ زا ] (ع ص، اِ) وزن کنندگان. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «وزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر