معنی وری
5 بازدید
[ وَ ری ی ] (ع ص) پیه آکندهٔ فربه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). - لحم وری؛ گوشت فربه. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آتش زنهٔ آتش دهنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ وَ را ] (ع اِ) آفریدگان. (از منتهی الارب). خلق. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آفریده. (ناظم الاطباء). - ابوالوری؛ کنیه است روزگار را زیرا مردم به زمان خود شبیه ترند تا به پدران خود. (از اقرب الموارد). || (اِمص) جای کردگی ریم در شکم و جز آن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). اسم است وَرْیْ را. (اقرب الموارد). رجوع به وری شود.[ وَرْیْ ] (ع مص) تباه کردن ریم شکم را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). خانه کردن ریم در زیر پوست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بر شش کسی زدن. || افروخته شدن آتش. || پیه ناک و بسیار آکنده شدن مغز در استخوان شتر از فربهی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || آتش جستن از آتش زنه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). وُریّ. (منتهی الارب). || (اِ) ریم شکم یا سخت ریش که از آن ریم و خون زهد در شکم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و چون دشمن سرفه کند به وی گویند وریاً و قحاباً و اگر دوست عطسه کند میگویند رعیاً و شباباً. (ناظم الاطباء).[ وَ ] (ع اِ) به فتح واو و کسر راء مهمله و یاء مجهول، امالهٔ ورا که به معنی مخلوقات است. (غیاث اللغات): توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری.مولوی.[ وُ ری ی ] (ع مص) آتش جستن از آتش زنه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به وُرْیْ شود.
کلمات همقافیه با «وری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر