معنی ورغ
6 بازدید
[ وَ ] (اِ) بند آب باشد که پیش سیل بندند. بندی که از چوب و علف و خاک و گل در پیش رودخانه ها بندند. (برهان) (ناظم الاطباء): آب هرچه کمترک نیرو کند بند و ورغ سست و پوده بفکند.رودکی. دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد. فرخی. به پیشش بر از چوب ورغی ببند چو بستی ز ریگش نباشد گزند.اسدی. ای وای اگر عون جمال الحق والدین در پیش چنین سیل حوادث ننهد ورغ. شمس فخری. و به کسر دوم نیز بدین معنی آمده است. || فروغ و روشنی. (ناظم الاطباء) (برهان). و به کسر حرف ثانی وَرِع هم آمده است. (برهان): گل را چه بوی خیزد از صد گلاب زن مه را چه ورغ باشد از صد چراغدان. ؟ (از انجمن آرا). || راسو. || خندق. (ناظم الاطباء).[ وُ رُ ] (اِ) وروغ. تیرگی و کدورت. (برهان). رجوع به ورغ شود.[ وُ ] (اِ) تیرگی و تاریکی. || کدورت خاطر. آشفتگی و آزردگی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ورغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رغ» برای سرودن شعر