معنی ورزیدن
15 بازدید
[ وَ دَ ] (مص) برزیدن . کار کردن. (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء). عمل کردن. به کار بردن. || کوشیدن. جهد کردن. کوشش و سعی نمودن. (ناظم الاطباء). || پیاپی انجام دادن. (فرهنگ فارسی معین): بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری. حافظ (از فرهنگ فارسی معین). || ممارست کردن. (فرهنگ فارسی معین). || حاصل کردن. (آنندراج) (فرهنگ فارسی معین). تحصیل کردن. اندوختن. (ناظم الاطباء). کسب نمودن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). کسب کردن. به دست آوردن. (ناظم الاطباء): سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم. حافظ. || کشتن. (ناظم الاطباء). زراعت کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || عادت نمودن. خوی کردن. خو گرفتن. ریاضت کشیدن. || به مشقت و محنت به دست آوردن. || نتیجه گرفتن. || دمیدن. || نازیدن. افتخار نمودن. || محنت کشیدن. (ناظم الاطباء). || مالش دادن. مشت و مال دادن خمیر. || پیروی کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا): ورزیدن راه و رسم یا دینی؛ پیروی کردن آن راه و رسم و پیروی کردن آن دین : که دین مسیحا ندارد درست ره گبرگی ورزد و زندو است.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ورزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر