معنی وراق
5 بازدید
[ وَ ] (ع اِ) گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سبزی زمین از گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ وِ ] (ع اِ) هنگام برگ برآوردن درخت. (ناظم الاطباء). هنگام برگ بیرون آوردن درخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || جِ وَرِق. (ناظم الاطباء). || جِ وَرَق. (المنجد) (ناظم الاطباء). || جِ ورق [ به حرکات سه گانهٔ واو ] . (المنجد) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به ورق شود.[ وَ قِنْ ] (ع اِ) وراقی. جِ ورقاء. (منتهی الارب). رجوع به ورقاء و وراقی شود.[ وَرْ را ] (ع ص) مرد بسیار درم و دینار. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). بسیاردرم. (مهذب الاسماء). || کاغذبرندهٔ ورق ساز. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). صاحب ورق. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کاغذفروش. (فرهنگ فارسی معین). || صحاف. (یادداشت مؤلف). || نویسنده و کاتب. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). کراسه نویس. (مهذب الاسماء): مرا بر عاشقان داده یکی منشور سالاری که طومارش گل زرد است و مژگانست ورّاقش. منوچهری. منم که گاه کتابت سواد شعر مرا فلک سزد که شود دفتر و ملک ورّاق. خاقانی.
کلمات همقافیه با «وراق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر