معنی ودع
6 بازدید
[ وَ ] (ع اِ) قبر. (منتهی الارب) (آنندراج). گور. (ناظم الاطباء). رجوع به ودیع شود. || محوطه ای که گرداگرد گور باشد. (منتهی الارب). گور یا محوطهٔ گرداگرد آن. (آنندراج) (اقرب المورد). || کلاکموش. وَدَع. (منتهی الارب) (آنندراج). || هدف. (از اقرب الموارد). غرض. (اقرب الموارد). ج، ودوع. (از اقرب الموارد). || مهره های سفید یا صدف که از دریا استخراج کنند و برای دفع چشم زخم به خود آویزند. (اقرب الموارد). رجوع به ودع شود. || (مص) بدرود کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وداع نمودن در وقت کوچ کردن. (ناظم الاطباء). || جامه را در جامهٔ دیگر نهادن و نگاه داشتن آن را در آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || ساکن و مستقر شدن. (از اقرب الموارد). || آرامش یافتن. (اقرب الموارد). || ترک کردن و سپردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و قرائت شده است بطور شاذ ماوَدَعَکَ ربک. (منتهی الارب). دست بداشتن. (المصادر زوزنی).[ وَ دَ ] (اِخ) (ذات الـ ...) رجوع به ذات الودع شود.[ وَ دَ ] (ع اِ) یربوع. (اقرب الموارد). کلاکموش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و آن موش دشتی و صحرایی است. (منتهی الارب). || صدف سوخته. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). سفیدمهره را گویند و آن نوعی از صدف است که عوام گوش ماهی گویند و بعضی گفته اند که مهره ای است سفید و از دریا برمی آید و آن را به فارسی کجک میخوانند و توتیای اکبر همان است. و آن را بسوزند و در داروهای چشم به کار برند. گویند عربی است. (برهان) (آنندراج).رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن و مخزن الادویه شود. بادمهره. سفیدمهره. گوش ماهی. (بحر الجواهر). صدف خرد که به جای نقود در هند متداول بوده است. (اخبار الصین و الهند ص ۱۳). واحد آن ودعه. جِ، ودعات. (اقرب الموارد). || جِ ودعة و آن شبه سپید است که از دریا برآرند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به ودعة شود.
کلمات همقافیه با «ودع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دع» برای سرودن شعر