معنی وخی
6 بازدید
[ وَخْ یْ ] (ع اِ) آهنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). قصد و آهنگ. (ناظم الاطباء). || راه معتمد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || قاصد. ج، وُخیّ، وَخیّ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جهت. (منتهی الارب). سمت. (منتهی الارب) (آنندراج). سمت و جهت. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || (مص) رفتن یا میانه رفتن یعنی نه آهسته و نه شتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رفتن. (تاج المصادر بیهقی). || آهنگ نمودن. (منتهی الارب). قصد کردن. (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). || روی آوردن به چیزی. (منتهی الارب). توجه کردن به جایی. (ناظم الاطباء).[ وَ خی ی ] (ع اِ) جِ وَخْیْ. (منتهی الارب). رجوع به وَخْیْ شود.[ وُ خی ی ] (ع اِ) جِ وَخْیْ. (منتهی الارب) (آنندراج). به معنی قاصد. (ناظم الاطباء). رجوع به وَخْی شود.[ وَ ] (ص نسبی) منسوب است به وخان که نام شهری است از حدود ماوراءالنهر. ج، وخیان : خمداد جایی است که اندر وی بت خانه های وخیان است. (حدود العالم). و از حدود وی روی نمد زین و تیر وخی خیزد. (حدود العالم). رجوع به وخان شود.
کلمات همقافیه با «وخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر