معنی وحید
7 بازدید
[ وَ ] (ع ص) تک. (یادداشت مرحوم دهخدا). فرد و منفرد. (ناظم الاطباء). تنها و یگانه. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). یگانه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). یکتا. (آنندراج) (غیاث اللغات) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی): از برکت درویشان محروم نماندم اگر چه وحید ماندم. (گلستان سعدی). - وحیدالدین؛ یگانه در دین و فرید و یکتا در مذهب. - وحیدالعصر؛ یگانهٔ روزگار: بلی شبل و سلیلش میتوان بود وحیدالعصر رکن الملک مسعود. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ۱۳۷). - وحید دهر و وحید عصر؛ یکتای زمانه. نادر روزگار. (ناظم الاطباء): در... آداب ... وحیدالدهر است. (تاریخ قم ج ۴).[ وَ ] (اِخ) یا وحیدالدین. پسر عموی خاقانی شاعر است : جان عطارد از تپش خاطر وجید چونان بسوخت کز فلک آبی نماندش. جان وحید را به فلک برد ذوالجلال تا هم فلک بجای عطارد نشاندش. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۹۲) چون من خطر زدم به فراق از پی وحید جان از پی وحید برآمد بدان خطر.خاقانی. وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی. خاقانی. حجةالحق عالم مطلق وحیدالدین که هست ملجأ جان من و صدر من و استاد من. خاقانی.[ ] (اِ) مالاون مالس. اسدالارض.(یادداشت مرحوم دهخدا). || به لغت مغربی مازریون است. رجوع به فهرست مخزن الادویه شود.[ وُ حِ یْ یِ ] (اِخ) دهی از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در دشت و گرمسیر است. سکنهٔ آن ۲۰۰ تن و آب آن از چاه تأمین می شود. محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. ساکنین از طایفهٔ حمید هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «وحید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر