معنی وحشت

معنی وحشت

3 بازدید
[ وَ شَ ] (ع اِمص) تنهایی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (بهار عجم) (آنندراج): با تو برآمیختنم آرزوست وز همه کس وحشت و بیگانگی.سعدی. دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.حافظ. || ترس. (منتهی الارب) (آنندراج). ترس و بیم و هراس و هول و دهشت. (ناظم الاطباء). و با لفظ افتادن، آوردن، بردن، خوردن، پذیرفتن، دادن، داشتن، کردن و کشیدن صرف شود. (از بهار عجم) (آنندراج). - باوحشت؛ ترسناک. وحشت دار: گر آن شبهای باوحشت نبودی نمیدانست سعدی قدر امروز.سعدی. - وحشت آباد؛ جایی وحشت آور: در آن وحشت آباد فترت پذیر شده دولت شه مرا دستگیر.نظامی. از وحشت آباد عالم فانی به نزهت سرای جاودانی انتقال نمود. (حبیب السیر ج ۳). - وحشت آمیز؛ ناپسند و غیرمطبوع. (ناظم الاطباء). - وحشت بردن؛ زایل کردن وحشت. برطرف ساختن آن : نسبت کند دو رشتهٔ همتاب را یکی دیوانه وحشت از دل دیوانه میبرد. صائب (از آنندراج). - وحشت پذیرفتن؛ وحشت کردن. ترسیدن : تا باشد که مؤانست گیرد و وحشت نپذیرد. (گلستان سعدی). - وحشت خوردن؛ وحشت داشتن. غم خوردن : بی تکلف می غربت به دل شاد خورم نام همدم چو برم وحشت همزاد خورم. سعید اشرف (از آنندراج). - وحشت داشتن؛ ترس داشتن. بیم داشتن : چنان خوش است به آزادگی مرا صائب که وحشت نفس از نقش بوریا دارم. صائب (از آنندراج). - وحشت زده؛ ترسیده. آنکه وحشت دارد: آن اره که از تیزی دندان چکدش زهر در مشرب وحشت زدگان سین سلام است. صائب (از آنندراج). - وحشت فزا؛ فزایندهٔ ترس و وحشت : خواهی که جان به شط سلامت برون بری بگریز از این جزیرهٔ وحشت فزای خاک. خاقانی. - وحشت کده؛ جای وحشت : غزال وحشی من رو به صحرای دگر دارد مرا آهو از این وحشتکده آواره میسازد.صائب (از آنندراج). - وحشت کردن؛ گریختن. ترسیدن : چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ همخانهٔ دل بود و ز دل خانه جدا داشت. صائب (از آنندراج). - وحشت کشیدن؛ وحشت داشتن. ترسیدن : غوطه زن در بحر حیرت ورنه از هر موجه ای همچو ماهی وحشت قلاب میباید کشید. صائب (از آنندراج). - وحشت گاه؛ جای وحشت و ترس : بشتابی گذرم صائب از این وحشتگاه که ز هر آبله ام بانگ درا برخیزد. صائب (از آنندراج). - وحشت گرفتن؛ ترسیدن. وحشت پیدا کردن : گردباد از من طریق دشت پیمایی گرفت وحشت از مجنون من آهوی صحرایی گرفت. صائب (از آنندراج). - وحشتناک؛ ترسناک. هولناک. (ناظم الاطباء). || نفرت. || اندوه. || اضطراب و پریشانی. || دلتنگی. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «وحشت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید