معنی وج
5 بازدید
[ وَج ج ] (ع اِ) سنگخوار. (منتهی الارب). مرغ قطا. (اقرب الموارد). مرغ سنگخوار. (ناظم الاطباء). || شترمرغ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || چوب که بر گردن گاو قلبه نهند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فریز که دارویی است و آن بیخ درختی است گرم و خشک در دوم و محلل ورم طحال منقی معده، مفتح سدد، مدر بول. (منتهی الارب). آن را به فارسی اگر ترکی گویند. (ناظم الاطباء). قسمی داروست و آن ریشه گیاهی است چون بردی که بیشتر در کنار آبها روید و بر آن ریشه ها گره های سفیدرنگی است که بوی بدی دارد. نوعی از این دارو به نام ارغاطیا معروف است که از اندلس آورند و این فارسی معرب است. (از اقرب الموارد). رجوع به تحفهٔ حکیم مؤمن و تذکرهٔ ضریر انطاکی و بحرالجواهر و مخزن الادویه و ناظم الاطباء شود. || (اِمص) شتابی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). سرعت. || (مص) شتاب کردن: وج الرجل یوج وجاً؛ اسرع. (اقرب الموارد).[ وَج ج ] (اِخ) وادیی است در طایف. یکی از جنگهای پیغمبر در این مکان بوده است. (از معجم البلدان). وادیی است به طائف یا طائف کذا فی الشمس و یا شهری است در آن و آن در میان کوه مخترق و اصیحرین واقع است. منه الحدیث: آخر وطاة وطئها اللََّه بوج و مراد از آن غزوهٔ حنین است که وادیی است پیش وج و در غزوهٔ طائف جنگ واقع نشده. (منتهی الارب). شهری است به طائف و گویند نام خود طائف است. (اقرب الموارد).[ وَج ج ] (اِخ) (یوم...) روزی است تاریخی و در طایف بین ثقیف و خالدبن هوذه اتفاق افتاد. رجوع به مجمع الامثال میدانی شود.[ وُ ] (اِ) عودالریح و این یکی از معانی عودالریح است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «وج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر