معنی وثاق
5 بازدید
[ وَ ] (اِ) خانه. (سروری) (بهارعجم). رجوع به وِثاق و وُثاق شود.[ وَ ] (ع اِ) هرچیز که بدان چیزی را بندند مانند ریسمان و بند و قید و زنجیر. (ناظم الاطباء): {/B فَشُدُّوا اَلْوَثََاقَ فَإِمََّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمََّا فِدََاءً. ۱۰-۱۷۴۷:۴/}(قرآن ۴۷/۴۴).[ وِ ] (ع، اِ) بند. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). بند و قید. (منتهی الارب) (آنندراج از منتخب و لطائف و مدار). || گرفتاری. || معسکر و لشکرگاه. || (مص) مواثقة. عهد و پیمان کردن باهم. (ناظم الاطباء). || (ص) جِ وثیق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به وثیق شود.[ وُ ] (اِ) خانه. (کشف) (لطایف) (غیاث اللغات). حجره و سرا. این کلمه که در نظم و نثر فارسی آمده و اغلب آن را عربی گمان کنند و به کسر واو خوانند، کلمهٔ ترکی است به ضم واو. در اصل به معنی خیمه و خرگاه بوده و آن همان است که ما امروزه اطاق میگوئیم و می نویسیم و در ترکی استانبولی ادا گویند. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز). کازیمیرسکی نیز این کلمه را ترکی داند: آلودهٔ منت کسان کم شو تا یک شبه در وثاق تو نان است.انوری. دوش سرمست آمدم به وثاق با حریفی همه وفا و وفاق.انوری. از زرکش و ممزج و اطلس وثاق من چون خیمهٔ خزان و شراع بهار کرد.خاقانی. شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید.خاقانی. آن شعاع آفتاب اندر وثاق قرص او اندر سپهر چارطاق.مولوی. آن جهان است اصل این پر غم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق.مولوی. ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت.سعدی. ای معبر مژده ای فرما که دوشم آفتاب در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود. حافظ. - وثاق پیرزن؛ خانه و حجره ای است که پیرزنی در درون دولتخانه و بارگاه انوشیروان داشت و هر چند انوشیروان از او خواست که به قیمت اعلی بخرد او نفروخت. (برهان): طاق ایوان جهانگیر و وثاق پیرزن از نکونامی طراز فرش ایوان دیده اند. خاقانی.
کلمات همقافیه با «وثاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر