معنی وایه
5 بازدید
[ یَ / یِ ] (اِ) ضروری. مرادف بایا و بر این قیاس است وای است و وایسته. (از آنندراج) (انجمن آرا). ضروری. حاجت. مراد. مطلوب. دربایست. دروا. بایسته. محتاج الیه. بایا. وایا. نیازی. (یادداشت مرحوم دهخدا). حاجت باشد و آن را اندربایست و نیاز هم گویند. (فرهنگ خطی اوبهی). خواهش و آرزو، و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و با لفظ برداشتن و داشتن و رسیدن مستعمل. (آنندراج). غرض. (از فرهنگ شعوری): تا ز درگاه جود او شب و روز سایلان را روا شود وایه. آغاجی (از یادداشتهای لغت نامه). رجوع شود به احوال و اشعار رودکی ص ۱۱۷۱. چو کاتبی به شب هجر وایه ام اجل است چه وایه ای که به صد وای وای می طلبم. کاتبی. ز درد وای وائی وایه بردار بشوران گریه را گر های های است. ظهوری (از بهار عجم). وایهٔ جامی همین لعلت بود گر نیاید وایهٔ او وای وای. جامی (از فرهنگ شعوری ج ۲ ص ۴۲۰). عزیزان خوش آمدید و هر یک وایه ای دارید. در مجلس درویشان سلامتی مانده و ملامتی. (مزارات کرمان ص ۳۵). ز شور عشق ظهوری به وایه ای نرسی اگر نه مایهٔ چیز تو در سفر باشد. ظهوری (از آنندراج). چنین گر دهد وایهٔ شاعران به شعری رسد پایهٔ شاعران. ظهوری (از آنندراج). با علم ریائی نتوان طالب حق شد باشد که ببندی ز جهان وایهٔ دیگر. محسن تأثیر (از بهار عجم). گر کام وحید از تو طلب کرد نرنجی جز سوختن خویش دگر وایه ندارد. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). || آگاهی و خبرداری : سخن گفتن به جاهل بس خطایی است سخن بی وایه گفتن ژاژخائی است. عنصری (از فرهنگ شعوری ج ۲ ص ۴۲۰). || حصه. نصیب. لذّت. (از فرهنگ شعوری): زیر پا آور هوای نفس را کم بدو ده وایه های نفس را. عطار (از فرهنگ شعوری ج ۲ ص ۴۲۰). || مجازاً به معنی مقدمه. || مجازاً به معنی معتاد هر روزه مثل خوراک کوکنار و افیون. (غیاث اللغات از مصطلحات و چراغ هدایت).[ یَ / یِ ] (اِ) نام بوته ای است شبیه به کُرزنگ.
کلمات همقافیه با «وایه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یه» برای سرودن شعر