معنی واهی
5 بازدید
(ع ص) سست. (غیاث اللغات) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (دهار). واهن. (مهذب الاسماء). ضعیف. (یادداشت مرحوم دهخدا): تدبیری دیگر ساختند در برانداختن خوارزمشاه التونتاش سخت واهی و سست و زفت. (تاریخ بیهقی ص ۸۷). قبه ای برساختستی از حباب آخر آن خیمه ست بس واهی طناب. مولوی. (مثنوی چ نیکلسون دفتر۴ ص ۳۷۵) - واهی ادب : گفت آخر ای خس واهی ادب این سزای داد من بود ای عجب.مولوی. - واهی کردن؛ سست کردن : بر دیواری که بدست خویش اساس آن را واهی کرده باشد تکیه نباید زد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۲۸). و گردش چرخ و حوادث دهر قواعد آن را واهی نتوانست کرد. (کلیله و دمنه). - واهی گشتن : بوعبداللََّه صوفی محتسب را در وی شک افتاد و در انکار عزیمت وی واهی گشت. (جهانگشای جوینی). || پا در هوا. بیهوده. (فرهنگ نظام). حرف بی معنی و یاوه. سخن سرد و بی مزه. (ناظم الاطباء): پای را واپس کشیدی تو چرا می دهی بازیچهٔ واهی مرا.مولوی. || ناپایدار. سست. پادرهوا: و مقصود مطلوب از زهرات و ثمرات زمان واهی یعنی تمتع از استیفای الوان ملاهی برداشته. (جهانگشای جوینی). || نعت فاعلی است از وهی. (از المنجد). رجوع به وهی شود. || شکافته. || فروهشته. مسترخی. سست. || گول. || کهنه. پوسیده. نزدیک به افتادن گردیده. || ابر بازشده. (ناظم الاطباء). در تمام معانی رجوع به وهی شود.
کلمات همقافیه با «واهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر