معنی واژه واضح
5 بازدید
[ ضِ ] (ع ص) پیدا و آشکار. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). روشن و هویدا. (غیاث اللغات) (آنندراج). گشاده. عیان. فاش. ظاهر. بارز: و به معجزات ظاهر و دلایل واضح مخصوص گردانید. (کلیله و دمنه). - واضح بودن؛ آشکار و روشن بودن. ابهامی نداشتن. || درخشان. تابان. (از اقرب الموارد). || شتر سپید غیرشدید. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). شتر سپید که چندان سپید نبود. (ناظم الاطباء).[ ضِ ] (اِخ) (الـ ...) ستارهٔ صبح. (ناظم الاطباء).