معنی وارهاندن
5 بازدید
[ رَ دَ ] (مص مرکب) وارهانیدن. آزاد کردن. خلاص کردن. رها کردن. بازرهانیدن. نجات دادن. خلاص بخشیدن : بزن برق وار آتشی در جهان جهان را ز خود واره و وارهان.نظامی. کشد گرگ از یکی سو تا تواند ز دیگر سو شبان تا وارهاند.نظامی. کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم.نظامی. آن سگی که میگزد گویم دعا که از این خو وارهانش ای خدا.مولوی. عاصیان و اهل کبائر را بجهد وارهانم از عقاب نقض عهد.مولوی. قطرهٔ علم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاک تن.مولوی. این جهان زندان و ما زندانیان حفر کن زندان و خود را وارهان.مولوی. مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش اگر مراد تو قتل است وارهان ای دوست. سعدی. پروانه ام اوفتان و خیزان یک بار بسوز و وارهانم.سعدی. و رجوع به رهانیدن و رهاندن و بازرهانیدن شود.
کلمات همقافیه با «وارهاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر