معنی وارن
8 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ) آرنج را گویند که بندگاه ساعد و بازوست و به عربی مرفق خوانند. (برهان). آرنج باشد. (جهانگیری). وارنج. (ناظم الاطباء). بند میان پیش دست و بازو. (صحاح الفرس): زمانی دست کرده جفت رخسار زمانی جفت زانو کرده وارن. آغاجی (از صحاح الفرس). الارتفاق؛ بر وارن تکیه کردن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی).[ رُ ] (ص) مخفف وارون که باژگونه باشد و به عربی عکس گویند. (برهان). وارون. باژگونه. زیر و زبر. (ناظم الاطباء). || نحس و شوم و باژگونه. (از یادداشت مؤلف).[ رِ ] (اِخ) هوارد کروسبی. روانشناس معاصر امریکایی، استاد دانشگاه پرینستن متولد در ۱۸۶۷ م. و متوفی در ۱۹۳۴. (وبستر).[ رُ ] (اِخ) شاعر و نویسندهٔ لاتینی (۲۷ -۱۱۶ ق. م.) متولد ردت . وی بسبب داشتن اطلاعات جامع و وسیع بزرگترین دانشمند عصر خویش بود. از آثار مهم او بجز سه کتاب دربارهٔ اقتصاد روستایی چیزی در دست نمانده است.[ رُ ] (اِخ) ترنتیوس کنسول روم در قرن سوم ق. م. و همکار پل امیل بود. وی به سال ۲۱۶ ق. م. با آنیبال سردار کارتاژی در کان نبرد کرد و در آن کارزار شکست خورد.
کلمات همقافیه با «وارن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رن» برای سرودن شعر