معنی وارثی
5 بازدید
[ رِ ] (ص نسبی) منسوب به وارث.[ رِ ] (اِخ) سبزواری. شاعری بود فهمیده و سنجیده و در دور اکبری (اکبرشاه) بشهر دهلی رسیده : چو بیدردانه آهی میکشی ای وارثی هر دم تو عاشق نیستی بیهوده رسوا میکنی خود را. (از تذکرهٔ صبح گلشن).[ رِ ] (اِخ) اردبیلی. صاحب تذکرهٔ صبح گلشن دربارهٔ او چنین آرد: وارثی اردبیلی متروکات شعراء سلف را خلفی وارث بوده و دیار سخن را خامهٔ سنجیده طرازش بکمال آسانی پیموده: از اوست: {P(۲) -وارث در {/B«رَبِّ لاََ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْوََارِثِینَ»۶-۱۳۲۱:۸۹/}(قرآن ۲۱/۸۹)، به همین معنی است. P} وارثی را بارها گفتم که ترک عشق کن پند من نشنید چندانی که دشمن کام شد. بزندگیم کدام آرزو برآوردی که باز روز پسین نخل ماتمم باشی. (از تذکرهٔ صبح گلشن ص ۵۷۹).
کلمات همقافیه با «وارثی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثی» برای سرودن شعر