معنی وارث
6 بازدید
[ رِ ] (ع ص) ارث بر. کسی که به او ارث میرسد. (از اقرب الموارد). آن که از کسی ارث می برد. میراث گیرنده. (غیاث) (ناظم الاطباء). مرده ریگ بر. مرده ریگ برنده. عقب. ج، ورثه، وُرّاث، وارثون : خه ای وارث بزم کیخسروی به بازوی تو پشت دولت قوی.نظامی. کسی کو خون فرزندی بریزد چو وارث باشد آن خون برنخیزد.نظامی. گویند وارثی بود او را در بخارا بمرد علماء بخارا آن مال را نگاه داشتند سفیان را خبر شد عزم بخارا کرد اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند. (تذکرة الاولیاء). تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته. (گلستان). رد میراث سخت تر بودی وارثان را ز مرگ خویشاوند. سعدی (گلستان). || تصاحب کننده منصب و مقام کسی پس از مرگ او: امام زمان وارث مصطفی که یزدانش یار است و خلقش عیال. ناصرخسرو. کس نبرد نام وارثان پیمبر خلق نگوید که بود بوذر و سلمان. ناصرخسرو. بهاءالدوله وارث ملک شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم. سعدی (بوستان). این مژده مرا نیست بلکه دشمنان مراست یعنی وارثان مملکت را. (گلستان). || (اِخ) باقی پس از فناء خلق. (اقرب الموارد). یکی از صفات خدای تعالی. (مؤلف) (ناظم الاطباء). آن که باقی ماند پس از فناء خلق. (ناظم الاطباء). خداوند تبارک و تعالی. (ناظم الاطباء). نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب لااسماء). || (ع ص) آن که از همه کس بیشتر عمر میکند. || آن که کارهای دیگری را مرتب می نماید. (ناظم الاطباء). آنکس را گویند که پرداخت و تیمار احوال کسی او نماید و در فکر آسودگی و سرانجام کار او کوشد. (آنندراج). || خداوند. صاحب. (ناظم الاطباء): و نیز فرموده که وارث زمینیم و آنچه بر روی زمین است و بازگشت اهل زمین به سوی ما است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۷). - بی وارث؛ آن که کسی را ندارد که پس از مردن میراث وی بدو رسد. (ناظم الاطباء). - وارث تاج و نگین؛ کنایه از شاهزاده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - وارث داود؛ کنایه از سلیمان علیه السلام. (برهان) (آنندراج). رجوع به سلیمان شود.[ رِ ] (اِخ) از شاعران لاهور است و صاحب صبح گلشن دربارهٔ وی چنین آرد: جواهر آبدار مضامین از خزینهٔ خاطر برمی آورد و گویی از جوهریان سخن میراث همو برد. او راست: الهی از کرم عنقاصفت گردان نشانم را همای قدس اگر جوید نیابد استخوانم را زبانم را به وحدت آنچنان حمدآشنا گردان که هفتاد و دو ملت آید و بوسد دهانم را. (تذکرهٔ صبح گلشن ص ۵۷۸). برخاستن ما ز درش باعث ننگ است بگذار بجایی که نشستیم نشستیم. (از تذکرهٔ صبح گلشن) (قاموس الاعلام ترکی).[ رِ ] (اِخ) (زیارت...) نام زیارت نامه ای در زیارت حضرت حسین بن علی علیه السلام. (مؤلف).[ رِ ] (اِخ) شیخ محمد وارث اللََّه آبادی که مرید خلیفه قطب الدین مصیب اللََّه آبادی و همراه پیر خود به سال ۱۱۰۶ به حج رفت و پس از بازگشت در وطن خود گوشه نشین شد و در همانجا درگذشت. این ابیات از اوست: چون عندلیب گرچه بود ناله کار ما آگه نشد گلی ز غم روزگار ما بر چرخ رفت و تا سر دامان او نرفت گردی که شد بلند ز خاک مزار ما وارث ز فیض صحبت استاد من مصیب باری رسیده است بانجام کار ما.
کلمات همقافیه با «وارث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رث» برای سرودن شعر