معنی وادی
5 بازدید
(ع ص) سائل. جاری. روان. صاحب اقرب الموارد در ذیل وَدْی آرد: وَدی الشی ءُ، سال و منه اشتقاق الوادی لان الماء یجری و یسیل کما فی المغرب و المصباح. || (اِ) گشادگی میان کوهها یا تپه ها یا بیشه ها که راهی است سیل را. دره. (از اقرب الموارد) (معجم البلدان). گشادگی میان دو کوه و دو پشته و جز آن. (ناظم الاطباء). راه میان دو کوه. (آنندراج). || زمین نشیب هموار کم درخت که جای گذشتن آب سیل باشد. (آنندراج) (غیاث اللغات، از لطایف و شرح نصاب). گذر سیل. (از غیاث اللغات). جای سیل میان دو کوه. (ترجمان القرآن علامهٔ جرجانی ص ۱۰۲): برشود بر بارهٔ سنگین چو سنگ منجنیق دررود در قعر وادی چون به چاه اندر شطن. منوچهری. چنانکه باران تابستان در وادیها قاصر و ناچیز گردد نه به آب دریا تواند رسید و نه به جویها تواند پیوستن. (کلیله و دمنه ج قریب ص ۱۵۰). چو لختی زمین را طرف درنوشت ز پهلوی وادی درآمد بدشت. نظامی. در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند. حافظ (دیوان چ جلالی نائینی صص ۷۰۸-۷۰۷). در مفردات راغب اصفهانی آمده است: وادی موضعی است که آب در آن جریان یابد. و از این معنی است که گشادگی میان دو کوه را نیز به نام وادی خوانده اند. ج، اَوداء، اَودیَة و اَواد بر غیر قیاس، و گویی کلمهٔ جمع وَدیّ بر وزن غنی است. (از اقرب الموارد). || رودخانه و رهگذر آب سیل. (آنندراج). رودخانه. (غیاث اللغات). رود. (ناظم الاطباء) (کشف اللغات): از خون عدو جوی روان گشته چو وادی وز شاخ دمانیده شکوفه شجر فتح. مسعودسعد (ص ۸۰ چ رشید یاسمی). || صحرای مطلق. (غیاث اللغات). فارسیان به معنی صحرا و بیابان استعمال نمایند خاصه با لفظ بریدن و پیمودن و شدن و طی کردن و هولناک از صفات اوست. (آنندراج). بیابان. صحرا. دشت. (ناظم الاطباء): وگر به بلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط و به چال. عماره. گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد گوگرد کند سرخ همه وادی و کهسار. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۲۴). || طریقه و مذهب. گویند: فلان در وادیی بجز وادی تو است؛ یعنی طریقهٔ او بجز طریقهٔ تو است. و در قرآن آمده است : {/Bأَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وََادٍ یَهِیمُونَ ۱-۸۲۶:۲۲۵/} که بدان ارائه شده است اسالیب سخن از مدح و هجا و جدل. (از اقرب الموارد). - امثال: انت فی واد و نحن فی واد؛ مثلی است که در موارد اختلاف مقاصد آن را آرند. (از اقرب الموارد). || سال بهم الوادی؛ یعنی هلاک شدند. (از اقرب الموارد). || حُل بوادیک؛ یعنی بتو مکروه نازل آمد و امر بر تو تنگ شد. (از اقرب الموارد).[ دی ی ] (ص نسبی) منسوب به وادی القری از شهرهای قدیمی حجاز در نزدیک شام که گروهی به آن منسوبند. (لباب الانساب ص ۲۵۴ ج ۳).(اِخ) علی الوادی مکنی به ابوالمعارک از محدثان بود و از مردی که وی از مقداد روایت دارد، روایت کرده است. و عیاش بن عباس القتبانی از وی روایت کرده است. (از لباب الانساب ص ۲۵۵ ج ۳) (انساب سمعانی ورق ۵۷۵ ب).(اِخ) عمربن داودبن زاذان غلام عثمان بن عفان که معروف به عمربن الوادی المغنی و از مهندسان روزگار ولیدبن یزیدبن عبدالملک بود. (معجم البلدان).(اِخ) نام جد ابوصالح سعداللََّه بن نجابن الوادی البغدادی الحنبلی. وی از محدثان بود و از ابوالفضل محمدبن ناصر و ابوبکر محمدبن عبدالباقی الانصاری و جز آنها حدیث سماع کرد و وی از ابناء الاربعین سال ۵۳۷ هـ . ق. بود. (لباب الانساب ص ۲۵۵ ج ۳) (انساب سمعانی ورق ۵۷۵ ب).(اِخ) یحیی بن ابی عبیدةبن الوادی که در حدیث ثقه بوده. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «وادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر