معنی واجب داشتن
5 بازدید
[ جِ تَ ] (مص مرکب) روا داشتن. سزا داشتن : آنچه به وقت وفات پدر ما امیر ماضی رحمةاللََّه علیه کرد و نمودار شفقت و نصیحتها که واجب داشت نوخاستگان را به غزنین آن است که واجب نکند که هرگز فراموش شود. (تاریخ بیهقی). رجوع به واجب شود. || صلاح دانستن. روی دیدن. مصلحت دیدن : اما بوسهل این [ نیکوئی بر دشمن مغلوب را ] واجب نداشت. (تاریخ بیهقی). اگر به آخر عمر چنین یک جفا واجب داشت... بدان هزار مصلحت بباید نگریست که از ما نگاه داشت. (تاریخ بیهقی).و رجوع به واجب شود. || لازم شمردن. لازم دانستن : واجب دارم و فریضه بینم که کسانی که از این شهر باشند و در ایشان فضلی باشد ذکر ایشان بیاوردن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۷). چون برخواندن قادر بود باید که در آن تأمل واجب دارد. (کلیله و دمنه). و رجوع به واجب شود.
کلمات همقافیه با «واجب داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر