معنی واجبالوجود
4 بازدید
[ جِ بُلْ وُ ] (ع ص مرکب) آنکه ذات او مقتضی وجود او باشد چنانچه ذات باری تعالی که ذات او در وجود محتاج غیر نیست. (غیاث) (آنندراج). گرور فرتاش . (ناظم الاطباء) (برهان). شایسته بود که خدای تعالی باشد. (ناظم الاطباء). کسی که وجودش از ذات او باشد و احتیاج به چیزی نداشته باشد. (از تعریفات جرجانی). واجب الوجود نفس وجود است و واجب بغیره عارض بر وجود و زاید بر ماهیت است. (حکمت اشراق ص ۹۳). || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی نزد حکما. مقابل ممتنع الوجود و ممکن الوجود. که هستی او ناگزیر است. موجودی که در وجود خود محتاج به غیری نباشد. هرچه وجود او ضروری باشد. (از یادداشتهای مؤلف): و به حقیقت وجود ذات بزرگوار او اثر جود و رحمت واجب الوجود است. (ص ۱۱۸ سندبادنامه). متسلسل به سببی است که مسبب الاسباب و واجب الوجود خوانند. (ص ۲۷۸ سندبادنامه). و رجوع به واجب تعالی، واجب بالذات، واجب لذاته، اللََّه و قائم بالذات شود.
کلمات همقافیه با «واجبالوجود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر